۲۳ شهریور ۱۳۸۸

بررسی هویت فرهنگی نوجوانان مهاجر ایرانی

مقدمه

مهاجرت و تاثیراتی که در ساختار خانواده و نیز بر دستگاه روانی اعضای آن می گذارد، یکی از موضوعات مهمی است که ذهن روانشناسان و جامعه شناسان معاصر را به خود مشغول کرده است. مطالعه ی تاثیر مهاجرت بر سیستم روانی کودکان و نوجوانانی که در خانواده های مهاجر بزرگ می شوند، پیچیدگی های خاص خود را دارد. زیرا بزرگ شدن در خانواده ی مهاجر می تواند به بحران هایی که خاص زمان نوجوانی هستند، اشکال متفاوتی بدهد و حتی منجر به افزایش این بحران ها شود.عوامل گوناگونی می توانند در کم وکیف این بحران ها تاثیر گذار باشند.از جمله فاصله ی فرهنگی بین وطن اصلی و کشوری که مهاجرت در آن صورت گرفته است، سابقه ی مهاجرت مردم آن فرهنگ به کشور جدید، برخورد کشور میزبان با مهاجران، ساختار خانواده و بسیاری از عوامل دیگر که ذکر آن ها در این مقاله کوتاه نمی گنجد.

مسئله ی هویت فرهنگی نوجوانان ایرانی مهاجر، یکی از موضوعات مهمی است که متاسفانه به اندازه ی کافی به آن پر داخته نشده است. درحقیقت باید گفت که عدم توانایی نوجوان در مشخص کردن هویت فرهنگی اش برای خود و دیگران، می تواند مولد اضطراب های شدید در او شود.این اضطراب ها در خیلی از موارد می توانند به بروز رفتار های غیر سالم در نوجوان منجر شوند.

برای شناخت بیشتر این پدیده ی هویت فرهنگی و نیز سایر مسائل نوجوانان ایرانی مهاجر، من و چند نفر از هموطنان ایرانی که در یکی از مراکز فرهنگی ایرانیان در بروکسل(مرکز فرهنگی خیام) فعالیت می کردیم به برگزاری جلسات بحث و گفتگو با پدر و مادر های ایرانی اقدام کردیم.این جلسات، مرا به فکر واداشت که پرسشنامه ای تهیه و در اختیار یک سری از نو جوانان ایرانی قرار دهم.این کار برای من حکم کاری مقدماتی داشت که به کمک آن بتوانم تصویری که این گروه نوجوان از هویت فرهنگی و تعلقات گروهی خود ارائه می دهند را، بررسی کنم.

مقاله ای که در زیر مشاهده می کنید، حاصل داده هایی است که از بررسی این پرسشنامه ها بدست آورده ام.

به این امید که این بررسی، آغازی باشد برای کارهایی وسیع تر در این زمینه. در این راستا، دست تمام دوستان محقق و علاقمند که خواهان همکاری در این زمینه می باشند را می فشارم.

***

هدف ما در این بحث، تحلیل برخوردهای نوجوانان مهاجر ایرانی، در مقابل دو فرهنگ ایرانی و فرهنگ کشور میزبان می باشد. ما خصوصا سعی می کنیم با تحلیل دیدگاه های آن ها، به بررسی مکانیسم هایی که این نوجوانان در جهت حل مشکلات احتمالی مواجه بودن با دو فرهنگ، بکار می گیرند، بپردازیم.

لازم به تذکراست که این بررسی براساس کاری آماری نمی باشد. ما در حقیقت در اینجا به بررسی موردی چند پرسشنامه کفایت می کنیم. ما پرسشنامه ای در اختیار 13 نوجوان ایرانی که در بروکسل زندگی می کنند قرار دادیم. این پرسشنامه، در بر گیرنده ی پرسشهایی که نیاز به جواب هایی تشریحی داشت، می بود.هدف من در آن مطالعه ی برخورد این نوجوانان با مسئله ی تعلق همزمان به دو فرهنگ، بود.البته این نکته ی مهم لازم به یاد آوری است که هدف من تعمیم نتایج به دست آمده نمی باشد. بلکه سعی دارم به بررسی انواع مکانیسم ها و استراتژی هایی که به وسیله ی آن ها این نوجوانان سعی در کنار آمدن با مسئله ی مواجه بودن با دو فرهنگ می کنند، بپردازم. بدیهی است که در دراز مدت، این کار باید در سطحی بسیار وسیع تر انجام شود تا بتوانیم نگاه عمیق تری از وضعیت هویت فرهنگی نوجوانانی که در خانواده های ایرانی خارج از کشور بزرگ می شوند، بعمل آوریم.در هر صورت من فکر می کنم بررسی این گروه کوچک به ما کمک خواهد کرد که با یک سری مکانیسم های روانی که در این نوجوانان مشاهده می شود، آشنا شویم.

یکی از روانشناسان فرانسوی به نام" کاملری" [1] معتقد است که نوجوانان مهاجر، از یک سری استراتژی های هویتی استفاده می کنند. در حقیقت این استراتژی ها، به عنوان مکانیسم هایی دفاعی عمل می کنند و به نوجوانان این امکان را می دهند که تناقضات و تضاد هایی که در خود تجربه می کنند را خلع سلاح کنند و به نوعی کشمکش های درونی شان را کاهش دهند. در اینجا ما سعی می کنیم با استفاده از این مدل "استراتژی های هویتی" ، پاسخ های این نوجوانان را بررسی کنیم.

یکی ار روش های که بعضی نوجوانان مهاجر برای کاهش فشار ناشی از تضادهای درونی وبیرونی انجام می دهند، حذف کامل یکی از مدل های فرهنگی و ایده آلیزه کردن دیگری می باشد. بعضی اوقات ممکن است که این مسئله با تحقیر یکی از فرهنگ ها همراه باشد. برای اینکه با این استراتژی بیشتر آشنا شویم، قسمت هایی از پاسخ های بعضی از این نوجوانان که فرهنگ ایرانی را ایده آلیزه کرده اند را به فارسی ترجمه کرده ایم. بعنوان نمونه شقایق دختر 15 ساله که از 9 سالگی در بلژیک بسر می برد، در جواب به این سوال که" خود رابیشتر بلژِیکی حس می کنی یا ایرانی، یا هر دو؟" اینطور پاسخ می گوید:

"من خودم را 100% ایرانی حس می کنم...این فرهنگی است که من می فهمم و به آن احترام می گذارم. این زبان، این تجربیات و این راه زندگی است که تمام شخصیت مرا تشکیل می دهد و احساس می کنم که تنها ایرانی ها هستند که این ارزش های زندگی را می فهمند."

او در جواب به این سواال که" آیا فکر می کنی تعلق داشتن به یک خانوا ده ی ایرانی برای تومزیت است یا یک نکته ی منفی یا هیچ تاثیری روی زندگی تو ندارد؟" اینطور جواب می دهد:

"من فکر می کنم ایرانی بودن برای من مزیت است. زیرا من هیچ کمبودی ندارم. من از تمام پدیده های دنیا آگاه هستم . من از عاطفه ای بی نهایت برخوردارم و زیباترین تربیت ها را دارم."

یا شیرین 18 ساله در جواب به این سوال که" آیا روزی برای همیشه می خواهی به ایران باز گردی؟" اینطور پاسخ می گوید:

" اگر روزی در ایران اوضاع بهتر شود، من هیچ دلیلی برای اینجا ماندن نخواهم داشت.هر چه که دارم و هر چه که دوست دارم در وطنم است .امروز به این امید زنده ام که روزی به آنجا باز گردم."

اگر به جمله های بالا دقت کنیم، مشاهده می کنیم عنصر مطلق کردن و ایده آل کردن فرهنگ ایرانی در آن ها به صراحت به چشم می خورد. اینکه شقایق مطرح می کند که تنها ایرانی ها هستند که ارزش زندگی را می فهمند و اینکه فکر می کند بخاطر ایرانی بودنش از تمام پدیده های دنیا آگاه است، نشان می دهد تا چه حد سعی در مطلق کردن فرهنگ ایرانی دارد. یا نمونه ی دیگر پسر18 ساله ای که از 5 سالگی در بلژیک است به این سوال که" خود را ایرانی می دانی یا بلژِیکی یا هر دو؟" اینطور پاسخ می گوید:

"ایرانی. زیرا سنت ها و مراسم بلژیکی در من هیچ احساسی بوجود نمی آورند. در حالی که سنت های ایرانی مرا تحت تاثیر قرار می دهند." و در جواب به این سوال که : " آیا فکر می کنی تعلق داشتن به یک خانوا ده ی ایرانی برای تو مزیت است یا یک نکته ی منفی یا هیچ تاثیری روی زندگی تو ندارد؟" اینطور پاسخ می گوید:

"برایم مزیت است زیرا چیزهایی که در زندگی خانوادگی ام به یاد می گیرم، برای من خیلی مهم هستند. نتیجه این است که با غیر ایرانی ها خیلی سخاوتمند هستم و در عوض چیزی دریافت نمی کنم."

در جواب های این نوجوان چند چیز مستتر است: در درجه اول مسئله ی ایده آلیزه کردن فرهنگ ایرانی . در درجه ی دوم مشاهده می کنیم او دنیا را به دو جناح ایرانی و غیر ایرانی تقسیم کرده است.از یک طرف او بخاطر تعلقش به این فرهنگ، خود را آدم سخاوتمندی می بیند و از طرفی دیگرانی که "غیر ایرانی" هستند این خصوصیت را ندارند. نکته ی سوم این است که هر چند ایرانی بودن را برای خود به عنوان " مزیت "عنوان می کند، ولی نتیجه ای که مطرح می کند نتیجه ای منفی است. در حقیقت ای نوجوان هر چند خود را از غیر ایرانی ها به مفهوم مثبت کلمه متمایز حس می کند، ولی چون معتقد است که محیط اطراف او این خصوصیت را ندارد، در نتیجه این حس را دارد که این مسئله به ضررش تمام می شود. می توانیم این برداشت را بکنیم که این نوجوان ایرانی بودن خود را در محیط غیر ایرانی خوب زندگی نمی کند. در حقیقت این نوجوان ایرانی از مکانیسم دفاعی استفاده می کند که در آن سعی دارد تصویر خوبی از خود برای خود بوجود بیاورد و در این جهت، نکات منفی را به غیر ایرانی ها فرافکنی می کند. در حقیقت او با این روش سعی می کند کاری کند که این "احساس متفاوت بودن " تاثیر منفی بر تصویری که از خود دارد بر جای نگذارد.

دومین استراتژی، تناوب بین ارزش های دو فرهنگ است. فرد بر اساس موقعیتی که در آن قرار می گیرد، رفتارش را از سیستمی فرهنگی به سیستم دیگر سوق می دهد. یعنی بر اساس موقعیتی که در ان قرار می گیرد، رفتارش را با محیط فرهنگی حاکم منطبق می کند ولی تنها برای حفظ ظاهر است و قادر به درونی کردن ارزش ها نیست.این کار در جهت این است که نوجوان بتواند خود را در هر دو اجتماع و مردم هر دو فرهنگ مورد پذیرش قرار دهد.البته باید گفت این مسئله می تواند آگاهانه یا غیر آگاهانه باشد.

بعنوان نمونه سمیرا در جواب اینکه خود را بلژیکی حس می کنی یا ایرانی یا هر دو؟اینگونه پاسخ می گوید:

"وقتی در بلژیک هستم خودم را بیشتر بلژیکی حس می کنم. زیرا که در اینجا زندگی می کنم و خودم را با این کشور تطبیق می دهم و وقتی برای تعطیلات به ایران می روم خودم را بیشتر ایرانی احساس می کنم. در حقیقت هر بار که به کشوری می روم خودم را با آنجا تطبیق می دهم."

بر اساس سایر پاسخ های این نوجوان ایرانی می توانیم این استنباط را بکنیم که او این کار را آگاهانه انجام می دهد. در جواب به سوال: "آیا پدر و مادرت تو را مجبور به رعایت مراسم ایرانی می کنند؟ اینطور پاسخ می دهد:

"وقتی به ایران می روم باید آنها را رعایت کنم. مادرم می گوید اینطوری بهتر است."

در حقیقیت این استراتژی زمانی نگران کننده می شود که فرد به هیچوجه قادر به درونی کردن ارزش ها نباشد. یعنی تنها همه چیز را در رفتارش انعکاس دهد بدون اینکه به این آگاه باشد که اعتقادات واقعی اش چیست.

سومین استراتژی به شرح زیر است:

فرد نوجوان مدل هایی اختراع می کند که در آن ها ارزش هایی از دو فرهنگ را جا می دهد. در اینجا فرد سعی می کند که تضادهایی که بین دو فرهنگ وجود دارد به حد اقل برساند. در این استراتژی نوجوان در تلاش است که امتیازات دو فرهنگ را نگه دارد و اجبارات و نقاط دست و پا گیر شان را کنار بگذارد. ما در اغلب نوجوانان گروهمان این استراتژی را ملا حظه کردیم.

به عنوان مثال، رویا دختر 17 ساله ای که از چهار سالگی در بلژیک زندگی می کند، نمونه ی واضحی از این استراتژیست:

" بسته به اینکه از یک موقعیت چه بتوانم بدست بیاورم، خودم را بلژیکی یا ایرانی حس می کنم."

بررسی جواب های رویا بسیار جالب است. ولی پیش از آن به بررسی عملکرد این استراتژی می پردازیم:

عملکرد این مکانیسم این است که نوجوان می تواند از تعلقش به دو گروه فرهنگی از حداکثر استفاده در جهت بر آورده شدن خواسته هایش بهره مند شود وهم زمان به دو گروه احساس تعلق کند و حمایت دو گروه را داشته باشد. مزیت هایی که این نوجوانان در ارتباط با فرهنگ غربی بیان می کنند، آزادی های اجتماعی و فردی است و نکته ای که به عنوان مزیت برای فرهنگ ایرانی عنوان می کنند مسئله ی اهمیت خانواده و حمایتی است که پدرو مادرها نسبت به بچه هایشان دارند. یکی از موارد دیگری که در پرسشنامه های این نوجوانان بعنوان نکته ی مثبت فرهنگ ایرانی مطرح شده همبستگی جمعی در بین آ نان است.

در حقیقت انتخاب های این نو جوانان از دو فرهنگ، در پیوند مستقیم با مسا ئل و در گیری های خاص نو جوانان در پریود نوجوانی قرار می گیرد. باید گفت یکی از معضلات مهمی که اغلب نوجوانان با آن در گیرند، تضاد های عمیقی است که بین خواسته های درونی شان وجود دارد.از یک سو خواهان استقلال و آزادی هستند و دوست دارند بزرگ شوند و دیگران آنها را بعنوان انسان هایی بالغ تلقی کنند، از طرفی دل کندن از کودکی با تمام حمایت و توجهی که از سوی پدر و مادر دریافت می کنند، راحت نیست. دنیای کودکی دنیایی است که جذابیت های خودش را همچنان برای نو جوان دارد زیرا دورانی است که در آن فرد ازمسئولیت ها مبری است و حمایت مطلق خانواده را دارد.

یکی از ترس های نوجوان این است که دیگران او را به حال خود رها کنند و او با تمام مسائل و در گیری های درونی و بیرونیش تنها بماند.هر چند اغلب ظاهرا خود را از دیگران بی نیاز نشان می دهد.

این انتخاب نوجوانان ایرانی گروه ما از دو فرهنگ، دقیقا این دوتضاد و این دو نیاز را به نمایش می گذارد: از یک سو آزادی در جامعه ی غرب را مطرح می کنند، زیرا که آزادی و استقلال عمل، یکی از رویاهایشان است، از سوی دیگر ارزش دادن به مسئله ی حمایت و همبستگی در خانواده های ایرانی، به آنها کمک می کند با این اضطراب ناشی از تنها ماندن ، بی حمایت ماندن مقابله کنند. در پاسخ هایی که به ما داده اند عبارات زیر را در مورد خانواده ی ایرانی و یا خانواده ی خودشان مشاهده می کنیم:

" تکیه گاهی برای مشکلات"، " می توانی رویشان حساب کنی"، در لحظه های مشکل همیشه کنارم هستند و می توانم بهشان تکیه کنم".

ولی باید اذعان کنیم که اغلب نوجوانان گروه ما، مزیت های بیشتری را برای فرهنگ غرب قائل می شوند. باید بگویم که استباط من این است که از لحاظ ارزشی خود را بیشتر به جامعه ی غربی نزدیک احساس می کنند و احساس تعلق شان به فرهنگ و جامعه ی ایرانی برایشان بیشتر حالت پیوندی عاطفی دارد. نمونه های زیر مثال های خوبی در این جهت هستند:

"خودم را بلژیکی حس می کنم بخاطر تمام مزیت هایی که می توانم بخاطر ان بدست بیاورم و ایرانی می دانم بخاطر عا طفه ای که خانواده ام برای من بهمراه می آورد."

این دختر نوجوان ، در جواب به این سوال که "آیا پدر و مادرت تو را مجبور به رعایت مراسم ایرانی می کنند؟" اینگونه پاسخ می گوید:

"مجبورم می کنند؟ نه. من به این مراسم احترام می گذارم زیرا به پدر و مادرم، به فرهنگم، به وطنم احترام می گذارم. در هر صورت آدم نمی تواند هر کاری که می خواهد انجام دهد. بعضی چیزها هست که ادم بخاطر خوشحال کردن دیگران انجام می پذیرد."

در این پرسشنامه ها، می بینیم چقدر فرهنگ ایرانی را با تصویری که از پدر و مادر و خانواده دارند تداعی می کنند و این پیوند عاطفی که نسبت به فرهنگ ایرانی حس می کنند از کانال پیوندی است که به خانواده و فامیل دارند. و در عین حا ل می بینیم حتی در مورد بعضی از آنها " احساس ایرانی بودن کردن" حالت دینی را پیدا می کند که به خانوادشان دارند و مثل اینکه اگر این مسئله را انکار کنند، حکم خیانت به پدر و مادرشان را دارد.

مثلا در مورد رویا احساس گناهی را در قبال فرهنگ ایرانی و پدر و مادرش احساس می کنیم.این احساس گناه زمانی بروز می کند که او در حال تعریف کردن از فرهنگ غرب است. بررسی یکی از پاسخ های این نو جوان به ما کمک می کند از طرفی به جنبه ی عاطفی بودن احساس ایرانی بودن در او پی بریم و از طرفی شاهد تضاد و احساس گناهی که ازحس تعلق به فرهنگ غرب به او دست می دهد باشیم:

"بخاطر عاطفه و علاقه ای که به خانواده ام دارم و عاطفه ای که خانواده ام برای من دارد، خودم را ایرانی حس می کنم. همزمان خودم رابلژیکی حس می کنم برای اینکه بدینگونه آزادی بیان دارم . در کشوری آزاد زندگی می کنم که در آن همه چیز مجاز است. امکان این را دارم که تجربیات احساسی قوی داشته باشم.( مثل لباس پوشیدن آنجوری که دلم می خواهد، بیرون رفتن بدون اینکه پشت سرم بگویند دختر بی بند و باری است. آنهم تنها بخاطر اینکه دلم می خواهد تفریح کنم.این چیز هایی است که یک دختر ایرانی نمی تواند به خودش اجازه دهد.)، هر چند این ها همه مراحل گذرای زندگی یک کودک است و خیلی مورد من نیست.از طرفی من بلژیکی هستم، بخاطر اینکه جامعه مجبورم می کند. بلژیکی ها در اطراف من روی من تاثیر می گذارند و این با وجود اینکه من موافق نیستم...ولی بخاطر عشق زیادی خانواده ام در ایران به من می دهند (و همینطور در اینجا) نمی توانم خودم را ایرانی ندانم."

بررسی این بخش از جواب این نوجوان چند نکته را به ما نشان می دهد: نخست، رابطه اش با فرهنگ ایرانی و ایرانی بودن که همانطور که گفتیم بیشتر از کانال عاطفی است:خودش را ایرانی می داند بخاطر عشق و علاقه ای که از خانواده اش می گیرد. اما دلایلی که برای بلژیکی بودنش عنوان می کند، بیشتر دلایلی است که به ارزش های اجتماعی بر می گردد:آزادی اینکه"تجربیات احساسی" داشته باشد و "مردم پشت سرش حرف نزنند" . نکته ی جالب اینکه حتی انتقادی هم که از فرهنگ ایرانی دارد، بصورت غیر مستقیم یعنی به شکل نبود آن در جامعه ی بلژیکی مطرح می کند.( بیرون رفتن بدون اینکه پشت سرم بگویند دختر بی بند و باری است). این مسئله می تواند به علت احساس گناهی باشد که از بد گفتن از فرهنگ ایرانی در خود دارد. اگر خوب دقت کنیم می بینیم در ارتباط با احساس بلژیکی بودنش نیز قدری احساس گناه دارد. با وجود اینکه در ابتدا دلایل خیلی شخصی را برای این احساس بلزیکی بودن عنوان می کند ، ولی فوری چند خط پایین تر می خواهد از خودش سلب مسئولیت کند و مطرح می کند که "بر خلاف میل من جامعه بلژیک روی من تاثیر می گذارد و این با وجود این که من موافق نیستم." در صورتی که اگر محتوای جمله های قبلش را نگاه کنیم، ملاحظه می کنیم چندان بر خلاف میلش نیز نبوده است.

این مسئله که ایرانی بودن برای یک سری از نوجوانان گروه ما بیشتر از کانال احساسی است تا ارزشی را در چند پرسشنامه ی دیگر هم مشاهده می کنیم. در اینجا چند نمونه ی دیگر که بیان گر این مسئله هستند را عنوان می کنیم:

"بخاطر عشق و تربیتی که مادرم به من داده هر روز بیش از پیش در خودم نسبت به رسوم ایرانی کشش پیدا می کنم"

در جملات زیر مهتاب دختر 17 ساله که از 8 سالگی در بلژیک زندگی می کند، به ما نشان می دهد که برای او ایرانی بودن با داشتن ارزشهای و افکار ایرانی متفاوت است:

"من خودم را بیش از هر چیز ایرانی حس می کنم. زیرا که ایرانی هستیم و همیشه ایرانی می مانیم. خون من همیشه خون ایرانی است . اما من هیچوقت مثل ایرانی ها فکر نمی کنم"

در اینجا می بینیم مهتاب تا آنجا پیش می رود که ایرانی بودنش را "در خونش " میداند. اما این موضع گیری برای او مانعی نیست که نتوان افکاری متفاوت از افکار رایج در بین ایرانیان داشت. در اینجا نیز مثل مورد رویا مشاهده می کنیم که نو جوان احتیاج دارد برای اینکه تمایز خود را با سایر ایرانی هاو فرهنگ ایرانی نشان دهد، ابتدا به ارزش گذاری " پدیده ی ایرانی بودن" بپردازد و نمی خواهد داشتن افکارمتفاوت با "گروهی که به آن احساس تعلق می کند" باعث شود که او را از گروه جدا حس کنند. می توان گفت به خاطر همین هم هست که ابتدا اینقدربر ایرانی بودن خودش تا کید می کند.

مهتاب در جای دیگری خود را همزمان ایرانی و اروپایی تعریف می کند. می بینیم که مهتاب و همینطور اکثر نوجوانان گروه ما توانسته اند این مسئله دو فرهنگی را با تمام تضاد ها به میزانی حل کنند. این استراتژی از دید روانشناسان اجتماعی بعنوان یکی از سالم ترین استراتژی های هویتی تلقی می شود و به آن " فرهنگ سوم " می گویند. فرهنگ سوم عبارت است از پذیرش ترکیبی از دو فرهنگ. یعنی نوجوان در عین اینکه سعی می کند شباهت هایی با فرهنگ میزبان داشته باشد، در عین حا ل از لحاظ هویتی تفاوت های خود را هم حفظ می کند.

در این بخش از مقاله سعی ما براین است ببینیم چه نکاتی این نوجوانان فرهنگ سوم را با آنهایی که تنها خود را متعلق به یک فرهنگ می دانند و تنها فرهنگ ایرانی را ایده آلیزه می کنند متمایز می کند؟

یکی از مشخصه هایی که بین نوجوانان گروه ما که تنها فرهنگ ایرانی را ایده آلیزه می کنند مشاهده می کنیم، احساس اجباری است که در خود برای انتخاب یکی از دو فرهنگ می کنند و انتخاب هردو را بعنوان یک امکان مطرح نمی کنند.

بعنوان مثال یکی از این نو جوانان در جواب به این سوال که "آیا فکر می کنی نوجوانی که در خانواده ی ایرانی بزرگ می شود، مشکلاتش با نوجوان بلژیکی متفاوت است یا یکسان؟"، بعد از اینکه شبا هت ها را مطرح می کند، تفاوتهایشان را اینگونه بیان می کند:

"یک نوجوان ایرانی اضافه بر همه ی این ها پیش از همه از خود می پرسد اینکه ایرانی است آیا خوب است یا بد؟ او باید بتواند دو فرهنگ را با هم مقایسه کند و موضع خودش را درمقابل این دو فرهنگ پیدا کند و بر اساس آن انتخاب کند."

یا در جواب به این سوال که : " آیابه فرزندت هما ن تربیتی که خود دریافت کردی خواهی داد؟" جواب می دهد:

""به فرزندم کمک میکنم که فرهنگ مرا و فرهنگ کشوری را که در آن زندگی می کند را بشناسد واینکه کدام فرهنگ را انتخاب کند با اوست"

در جملات این نوجوان مشخص است که امکانی برای انتخاب دو فرهنگ وجود ندارد و و چاره ای جز انتخاب یکی از آنها نیست.

در مقابل مثلا سیما که خود را همزمان به دو فرهنگ متعلق می داند، در جواب به سوال "آیا تربیتی که به فرزندانت می دهی تحت تاثیر تربیتی خواهد بود که خودت دریافت کرده ای؟"، جواب می دهد:

"بله زیرا من تصویری از دو فرهنگ هستم.هر چند پدر و مادرم فارس هستند، ولی من دو فرهنگ را دارا هستم. بچه هایم هم احتمالا دو رگه خواهند بود. من به آنها بخشی از خودم وفرهنگم را خواهم داد."

یا نوجوان دیگری در جواب به پرسش" خود رابلژیکی میدانی یا ایرانی یا هر دو؟"پاسخ می گوید:

"من خیلی خوشحالم که مرز بین دو فرهنگ را پیدا کرده ام من از مزیت هایی که دو فرهنگ به من عطا می کنند بهره می برم.(هر چند این دو فرهنگ با هم خیلی متفاوت وحتی متضادند.)"

هرچند که بعضی از آنها عنوان می کنند که نمی دانند این خودشانند که این دو فرهنگی راانتخاب کرده اند یا تاثیر محیط بوده است ( داشتن پدر و مادر ایرانی از یک سو، زندگی در محیطی غربی از سوی دیگر)، ولی از آن درکل به عنوان پدیده ای مثبت یاد می کنند.

یکی از نکاتی که چند تن از آنها از آن یاد کرده اند، این است که تعلق همزمان به دو فرهنگ ایرانی و بلژیکی، باعث شده بتوانند چیزهایی اضافه بر دوستان بلژیکی خود داشته باشند:

اینکه بر زبان دیگری اضافه بر زبان حاکم مسلطند، اینکه سال جدید را دو بار جشن می گیرند بالاخره این مسئله که تعلق به دو فرهنگ، این امکان را به آنها داده است که با دو گروه فرهنگی متفاوت، در ارتباط نزدیک باشند.

در حقیقت همانطور که روانشناسان نیزعنوان می کنند، یکی از گرایشات رایج بین نوجوانان، تمایل به این است که به نوعی از دیگران متفاوت باشند وبا این تفاوت از دیگران، تصویری منحصر به فرد از خود پیدا کنند و به نوعی به اعتماد به نفس شان بیفزایند.این نکته ای است که در بعضی از نوجوانان گروهمان مشاهده می کنیم. به این شکل که تعلقشان به دو فرهنگ و دانستن یک زبان مخصوص و گرفتن جشن هایی خاص باعث شده است که از خودشان تصویری خاص و متفاوت به خود و دیگران بدهند.

اما باید گفت این متفاوت بودن هر چند می تواند جذاب باشد، ولی همزمان می تواند باعث شود نوجوان همیشه از آن تجربه ی مثبتی نداشته باشد و آن را گاهی بعنوان عاملی که بین او ودیگران می تواند جدایی بی اندازد، تجربه کند. جمله ای که از سیما برایتان در زیر می آورم، نشانه ی خوبی از این تجربه ی متفاوت بودن است.او بعد از اینکه عنوان می کند که همزمان خودش رابلژیکی و ایرانی می داند اینطور ادامه می دهد:

" شاید به نظر عجیب بیاید ولی وقتی با بلژیکی ها هستم ، خودم را بیشتر ایرانی حس می کنم بخاطر تجربیاتم، بخاطر پدر و مادرم، بخاطر رنگ پوستم، بخاطر فرهنگم. و وقتی با ایرانی ها هستم خودم را بلژیکی حس می کنم. بخاطر نوع فکر کردنم که خیلی غربی است."

البته باید این مسئله را مطرح کنیم که مسئله "متفاوت بودن" برای اغلب نوجوانان در این سن در عین حال که به آن ها تصویری منحصر به فرد از خودشان می دهد، ولی می تواند باعث تجربه ی احساس تنهایی شود. این تضادی است که در دوران نوجوانی مشاهده می شود و در نوجوانان مهاجر، ما می توانیم آن را بیشتر مشاهده کنیم. آنها بسته به ساختار روانی و پریود و موقعیتی که در آن قرار دارد، می توانند یکی از این دو حس را بیشتر تجربه کنند.

نکته ی جالبی که در این نوجوانان "فرهنگ سوم" توجه ما را به خود جلب می کند، این است که به میزان زیادی قابلیت نگرشی نسبی به فرهنگ ها در آن ها وجود دارد: از فرهنگ ایرانی انتقاد می کنند، بدون اینکه احساس کنند به "احساس ایرانی بودنشان"لطمه ای وارد می شود.(هر چند این انتقادها گاهی با احساس گناه همراه است.)

در حقیقت در اغلب مواقع این انتقادها، مسائلی است که در خانواده های خودشان و اطرافیانشان مشاهده می کنند.از انتقاداتی که عموما در این پرسشنامه ها به فرهنگ ایرانی نسبت می دهند نکات زیر را می توان ذکر کرد:

سخت گیر بودن پدر و مادر ایرانی ( خصوصا اگر فرزندشان دختر باشد) در قبال بیرون رفتن، مسافرت رفتن دختر و دوست پسر گرفتن. یکی از نکات دیگری که بعضی از این نوجوانان به عنوان انتقاد به فرهنگ ایرانی عنوان می کنند، اهمیت زیادی است که ایرانیان در تصویری که از خود به دیگران می دهند و اسم آن را آبرو می گذارند، می باشد ونیز اینکه در رابطه با فرزندانشان حمایتی بیش از اندازه دارند. نوجوان 17 ساله در مقایسه ای که بین پدر و مادر های بلژیکی و ایرانی می کند اینطور می گوید:

" پدر و مادر های ایرانی زیادی پشت سر فرزندانشان هستند. بطوری که نمی گذارند آنها در جامعه شکوفا شوند. پدر و مادر های بلژیکی به اندازه ی کافی پشت سر فرزندانشان نیستند."

نکته ای که در اغلب نوجوانان گروهمان به چشم می خورد اهمیت زیادی است که برای پدر و مادرشان قائلند.اهمیتی که در خیلی موارد با حس قدردانی همراه است:

"خانواده ی من تاثیر مثبتی در تمام جنبه های زندگی ام دارند.این تربیتی که خانواده ام به من داده است به من اجازه می دهد در وضعیت های سخت بتوانم راه حل مناسب پیدا کنم و چون رابطه مان خوب است خانواده ام همیشه و هم در خوبی ها هم در بدی ها حضور دارند."

هر چند این نوجوان در جای دیگر از مشکلاتش با پدر و مادرش می گوید ولی سعی می کند آنها را کم اهمیت جلوه دهد و آن ها را داخل پرانتز می گذارد:

"به غیر از مشکل آزادی من مشکل زیادی با پدر و مادرو نداشته ام.(من هیچوقت خیلی آزاد نبوده ام من همیشه باید از قبل بگویم که می خواهم بیرون بروم.یک میلیون بار خواهش کنم، بعضی وقت ها به التماس بیافتم، تنها برای اینکه با دوستانم بیرون بروم.شاید که ریشه ی ایرانی شان است که باعث این مسئله می شود.(نمی خواهند ایرانی دیگری مرا در آنجا که هستم ببیند) و شاید برای حمایت کردن من از همه و از هیچ است.) با وجود این همانطور که همیشه بهم می گویند برای هر چیز سنی هست.الان که 17 سال دارم اجازه می دهند روز ها با دوستام بیرون برم ولی برای شب ها هنوز ممنوع است.یواش یواش. نباید چند پله یکی کنم.نه بعد از این همه خوبی که پدر و مادرم بهم کردن."

ملاحظه می کنیم این نوجوان در عین حال که خواسته های خود را می داند، همزمان سعی می کند خود را با خواسته های پدر و مادرش منطبق کند. چیزی که نشان گر اهمیت زیادی است که برای آنها در زندگیش قائل است.

یا می بینیم سمیرا در عین اینکه از پدر و مادرش انتقاد می کند ولی سعی می کند آنها را بفهمد:

"با وجود اینکه من در بلژیک زندگی می کنم مجبورم در مقابل اراده ی پدر و مادرم سر خم کنم.منظورم در ارتباط با استقلال و آزادیم است.مثلا دوستانم دست جمعی به اسپانیا می روند ولی من نمی توانم. شاید که مسئله عدم اعتماد است یا اینکه برایم می ترسند. برای اینکه فکر می کنم پدر ومادر های ایرانی اینجا خیلی برای بچه هایشان می ترسند. خیلی بیشتر از پدر ومادرهای توی ایران."

نکته ای که در این جمله ها جالب است، سعیی است که در فهمیدن پدر ومادرش می کند.در جای دیگر اونیز اسرار دارد که به ما نشان دهد که برای پدر ومادرش احترام قائل است و نسبت به آن ها قدر شناس است.

این اسرار شدیدی که در این نوجوانان در احترام و ارزش دادن به پدر ومادرشان وجود دارد می تواند تا حدودی به تربیت ایرانی شان نیز ارتباط پیدا کند. کما اینکه یکی از آنها به شکلی این مسئله را در پاسخ هایش مطرح می کند:

"فرزندان ایرانی احترام بیشتری برای پدر و مادرشان قائل هستند . این است که در زمان نوجوانی میل به طغیانشان را در خود خفه می کنند و بخاطر همین مودب تر به نظر می رسند."

یک استراتژی دیگر که در یکی از نوجوانان گروهمان مشاهده کردیم، در پسر نوجوان 17 ساله ای است. او راه دیگری برای گریزاز تضاد هایی که تعلق به دو فرهنگ و پیامدهای آن در او ایجاد کرده، برگزیده است. در پاسخ های او مشاهده می کنیم که سعی می کند نسبت به دو فرهنگ فاصله بگیرد . گویی هیچ کدام از این دو فرهنگ برایش اهمیتی ندارد.او در جواب سوالی که در آن از او می خواهیم خودش را تعریف کند، اینطور می نویسد:

" من جوانی هستم که در بروکسل زندگی می کنم و اصل و نسبم ایرانی است."

در اینجا می بینیم از هر دو فرهنگ فاصله می گیرد و هیچ احساس تعلقی در جملاتش به چشم نمی خورد. نمی گوید بلژیکی هستم و می گوید در بروکسل زندگی می کنم.او خود را ایرانی هم نمی داند تنها اصل و نسبش ایرانی است.

در جای دیگر در جواب به این سوال که خود را ایرانی می دانی یا بلژیکی یا هردو؟"اینگونه پاسخ می گوید:

" من در درجه اول خودم را اهل زمین می دانم"

هر چند این پاسخ را ممکن است بعنوان پذیرش فرهنگی انترناسیونال تعبیر کنیم، ولی برداشت ما از مجموعه ی جواب ها سعی در فاصله گرفتن از دو فرهنگ و عدم موضع گیری فکری و عاطفی در قبال آنهاست.

در جواب به این سوال که " آیا پدر و مادرت تو را مجبور به رعایت مراسم ایرانی می کنند؟"جواب می دهد:

" نه ولی بطور اتوماتیک آنها را انجام می دهم. می توانستم با چاقو و چنگال غذا بخورم ولی با قاشق و چنگال غذا می خورم.می توانستم وقتی به خانه می رسم کفش هایم را در نیاورم ولی در می آورم"

در تمام پاسخ هایش عملا هیچ جمله ای که نشان عاطفه و کشش به یکی از دو فرهنگ باشد مشاهده نمی کنیم. حتی از لحاط سیستم ارزشی نیز دو فرهنگ را با هم مقایسه نمی کند و تلاش می کند کمال بی تفاوتی خود را به این دو فرهنگ به نمایش بگذارد.

بغیر از استراتژی هایی که ما در گروهمان مشاهده کردیم، نوجوان مهاجر در مقابل بحران هویتی عکس العمل های دیگری نیز می تواند بروز دهد.

خطرناک ترین عکس العمل این است که تصویر های منفی که یک سری برخورد های نژادپرستانه به فرهنگ او می دهد را بعنوان هویت واقعی خود بپذیرد.این پذیرش باعث احساس خود کم بینی شدید او خواهد شد و او را به موجودی مطیع تبدیل می کند که همیشه حق را به دیگران و به محیط اطرافش می دهد.البته ما در گروه کوچکمان با چنین موردی مواجه نشدیم، ولی روزی نوجوانی را ملا قات کردم که در او این گرایش به چشم می خورد .یکی از جمله هایی که در حرف هایش می گفت این بود:

"مادرم می گوید سعی کن دردسر درست نکنی تو لاک خودت باش و کاری به کار دیگران نداشته باش.نباید مزاحم دیگران شوی و اینطوری خودت را تابلو کنی."

استراتژیِ دیگری که نوجوان می تواند از آن در جهت کاهش اضطراب هایی که بحران هویتی در او ایجاد می کند بکار گیرد، حذف کامل هر گونه شباهت با فرهنگ پدر و مادرش و سعی در تبدیل کامل خود به مدلی که فرهنگ حاکم ارائه می دهد، است.عوض کردن اسم، رنگ مو...

این مسئله ممکن است با تحقیر فرهنگ خانواده ای که به آن تعلق دارد همراه باشد. مثلا این پدیده می تواند خود را به شکل عدم تمایل نو جوان به صحبت کردن به زبان مادریش (احتمالا با وجود تسلط به آن)، عدم تمایل به ظاهرشدن درجمع با هم فرهنگانش، انکار و مخفی کردن اصل و نسبش..همراه باشد.

باید گفت این استرا تژی اضطراب های زیادی برای نو جوان به همراه می آورد: ترس از دست دادن حمایت هم فرهنگ هایش، ترس ضربه زدن به خانواده، احساس خیانتکار بودن...

بالاتر گفتیم که من در گروه نوجوانانی که مورد پرسش قرار دادم، مشاهده کردم که اکثر این نوجوانان تا حدود زیادی توانسته اند مسئله ی تعلق به دو فرهنگ را پذیرا شوند. برای اینکه بتوانیم با فاکتورهای خانوادگی که می توانند در این پذیرش موثر باشند آشنایی پیدا کنیم، پرسشنامه ای نیز در اختیار والدین این گروه نوجوان قرار دادم.در اینجا بطور مختصر عواملی که فکر می کنم در این جهت گیری نو حوانان موثر بوده عنوان می کنم.در پاسخ های بسیاری از والدین گروه ما، انعطاف پذیری نسبی به فرهنگ حاکم وجود دارد و دومین عامل اینکه این انعطاف پذیری با تحقیر و یا بیگانگی از فرهنگ خودشان همراه نمی باشد. این انعطاف پذیری پدر و مادر از عواملی است که به نوجوان اجازه می دهد راحت تر به دو فرهنگ احساس تعلق بکند. چون خود رامجبور به انتخاب نمی بیند و می تواند هر دو فرهنگ را تا حدی با هم آشتی دهد.

در ارتباط با این پدر و مادرها باید بگوییم هر چند که در بسیاری از آنها نشانه های بحران ارزشی را مشاهده می کنیم.(به دلیل تردید در یک سری ارزش های سنتی تحت تاثیر مهاجرت و عدم جایگزینی آنها با ارزشهای اجتماعی- فرهنگی جدید) اما نکته ی مثبتی که شاید بحران ارزشی این پدر و مادر ها برای نوجوانانشان داشته است، عدم ایده آل جلوه دادن فرهنگشان به فرزندانشان می باشد و در عین حال این ایده آلیزه نکردن باعث انکار وابستگی های فرهنگی شان نشده است. بدین گونه برای نوجوان این فضا ایجاد شده که می تواند در عین داشتن یک نگاه انتقادی، احساس تعلق فرهنگی را هم تجربه کند.

البته این بحران ارزشی که در این پدر و مادر ها مشاهده می شود می تواند در بعضی برخوردها یشان با فرزندانشان تاثیر منفی نیز بگذارد. به این شکل که باعث شود در توقعاتشان از نوجوانانشان هماهنگ نباشند. زیرا که خودشان نیز در حال تغییرند و ارزش هایشان نیز تا حدی متزلزل است. این مسئله، حتی می تواند به این ختم شود که پیام های متناقضی به بچه هایشان بفرستند.

به نظر من بهترین برخورد ما بعنوان پدر و مادر مهاجر در این موارد این است که بتوانیم به خودمان این اجازه را بدهیم که در بعضی موارد، این تردید هایمان را به نو جوانانمان بروز دهیم و با دیالوگ هایی درزمینه های مختلف بتوانیم به باز شدن مسائل برای دو طرف، نائل شویم و این نکته را فراموش نکنیم که نو جوان ها نیز چیزهای زیادی دارند که به ما بیا موزند. زیرا که ذهن شان را هنوز چهار چوب های اجتما عی که همه چیز را از قبل تعیین کرده، محدود نکرده است و بعضی وقت ها قادرند متوجه نکاتی شوند که از نگاه ما پنهان می مانند.

گزینش های ما در عشق از دیدگاه روانشناسی


عشق پدیده ای است که از دیر باز ذهن انسان را به خود مشغول کرده است. دانشمندان حوزه های گوناگون به نوعی به تحلیل این پدیده در انسان پرداخته اند.مطلبی که در زیر آمده است سعی دارد به طور اجمالی یک سری از فاکتور های روانی را که در ایجاد این حس نقش بازی می کنند را باز شمارد.

معشوق انعکاسی ازعاشق

جستجوی فردی که انعکاسی از ما باشد از شایع ترین تئوری هایی است که به عنوان دلیل انتخاب معشوق بیان می شود. به این مفهوم که در فرد مقابل چیزی که در خودمان نیز وجود دارد، ما را به طرف او جذب می کند. در حقیقت در این نوع عشق انسان در جستجوی "منی دیگر" است. منی که بتواند تصویر مرا چون آیینه در خود انعکاس دهد. منی که برایم آشناست و برایم امنیت به همراه می آورد.

گاهی نیز در جستجوی آیینه ای هستیم که "من ایده آل " را به ما باز گرداند. اگر به عنوان مثال "سخت کوش بودن" جزو ایده آل های ما باشد، اینکه بتوانیم عشق فردی سخت کوش را به خود معطوف کنیم، برایمان تائیدی است از تصویری که می خواهیم از خودمان داشته باشیم.

در حقیقت، ما در این نوع عشق، در جستجوی نگاهی هستیم که ما را در آن تصویری که دوست داریم از خودداشته باشیم تائید کند.هر چه تردید در صحت این تصویراز خود بیشتر باشد، حضور این دیگری به عنوان عاملی اطمینان بخش برای ما حیاتی تر می شود.

البته باید گفت در اغلب عشق ها، به میزانی این بعد به چشم می خورد. هر فردی در رابطه با معشوق تا حدی در جستجوی بازسازی نگاهی است که از خود دارد. نگاه تائید کننده ی دیگری برای ما نمودی است که چقدر با"ایده آل هامان"منطبق هستیم. ولی زمانی که عشق تنها به این جنبه خلاصه شود، می تواند نمودی از شخصیت شکننده فرد عاشق باشد که بدون نگاه مثبت معشوق تمام روانش متزلزل می شود.

یکی دیگر از مشخصاتی که این عشق دارد،ایده آلیزه کردن فرد معشوق است. زیرا که شخص برای اینکه بتواند دیگری را بعنوان آیینه ای که تصویرش را به او باز می گرداند مورد تائید قرار دهد،باید از او در ذهنش شخص "معتبری" بسازد.

معشوق به عنوان موجودی مکمل

در این عشق تفاوت های فرد است که ایجاد کننده ی این احساس کشش بین دو نفر می شود. در اینجا دیگر شخص در جستجوی همتای خود نیست، بلکه در جستجوی کسی است که جایگزین یک سری فقدان های وجودی اش شود. به عنوان مثال فرد منزوی عاشق فردی بسیار اجتماعی می شود.عامل اصلی این کشش یافتن ابعادی است که فرد در خود نمی تواند ایجاد کند. به گفته ی روانشناسان در بسیاری موارد این تفاوت نه تنها می تواند با زمان جذابیتش را از دست بدهد، بلکه بصورت عامل اختلاف طرفین بروز کند. یعنی جنبه هایی که در اول ارتباط عامل اصلی انتخاب فرد بوده اند، به مرور زمان برای فرد عاشق به صورت ضعف هایی غیر قابل تحمل در می آیند تا جایی که می توانند جدایی دو فرد را باعث شوند. به عنوان مثال در نمونه ی بالا اجتماعی بودن فرد به "سبک بودن" یا "فضا گیر بودن" تعبیر شود.

می توان گفت در نوع اول عشق( جستجوی فرد مشابه خود) نیز سیر رابطه می تواند به همین جا ختم شود. یعنی با مرور زمان شخص مقابل انعکاسی می شود از ضعف هایی که فرد درخود تحمل دیدنشان را ندارد و به این صورت عشق کمرنگ تر و کمرنگ تر می شود. زیرا فرد از حضور مداوم کسی که او را پی در پی به یاد ضعف های خودش می اندازد احساس راحتی نمی کند.

برخلاف چیزی که می توانیم تصور کنیم، این دو نوع گرایش( کشش به فرد مشابه و یا متفاوت ) می توانند به طور هم زمان در یک فرد وجود داشته باشد. در حقیقت روان انسان به دلیل پیچیدگی که دارد، قادر است در خود تناقضات بسیاری را جا بدهد. در روانشناسی احساسات متناقض، حضور یکدیگر را همیشه نفی نمی کنند.سیاه و سفید می توانند هم زمان با هم وجود داشته باشند و همین تناقضات هستند که دینامیک روانی ما را باعث می شوند.

روانشنا سان معتقدند یک سری از دلایل انتخاب عشقی از ناخود آگاه و بخش دیگرش آگاهانه می باشد.

به عقیده "وینچ"[1]، ما در خیلی مواقع در بخش "خود آگاه ذهن مان" برای انتخاب در جستجوی شباهت های فرد مقابل هستیم."ارزش ها و علائق مشترک"در این انتخاب نقش بازی می کنند. در صورتی که بخش"مکمل" عشق را تا حدود زیادی "ساختار شخصیت" افراد و نیاز های عاطفی و عمیق و در خیلی موارد ناخود آگاه شان عامل می شوند. اساس این نظر وینچ عقاید فروید در این زمینه است. در حقیقت فروید در کتاب "مقدمه ای بر نارسیسیسم"[2]، عنوان می کند که در تجربیات بالینی اش مشاهده نموده است که افراد خود شیفته گرایش زیادی به انتخاب اشخاص وابسته و مطیع دارند.

در حقیقت وینچ در کاری تحقیقی، می خواست صحت و سقم این گفته ی فروید را به محک آزمایش بگذارد. او با استفاده از متدهای آماری( آنالیز فاکتوریل ) به بررسی گروهی از زوج ها پرداخت. وی در تحقیقاتش نشان داد که مردهای خود مرکز و خود شیفته، گرایش به انتخاب زنانی دارند که تصویری منفی از خود دارند و مدام در حال ملامت خود هستند. در حالی که زنان خود شیفته و خود محور بیشتر مردان مضطرب و تشنه حمایت را انتخاب می کنند.

محققین دیگری مثل شوتز[3] و ویلی[4] نیز در تحقیقات بعدی به نتایجی مشابه رسیدند. به عقیده شوتز عاملی که در انتخاب های عاشقانه موثر است این است که کاراکترهایی که در رفتار فرد بروز می کند، با نیازهای درونی و ناخودآگاه فرد مقابل منطبق و هماهنگ باشد ( و بلعکس ) .

بی تردید چون شخصیت انسان ها بعدهای متفاوت و پیچیده ای دارد، می توانیم تصور کنیم که در بعدهای مختلف افراد نقش هاي مختلفي را بعهده داشته باشند.

در خیلی زوج ها، اگر این احساس عشق ایجاد می شود بخاطر این است که مکمل بودنشان در زمینه های گوناگون با عوض شدن نقش ها همراه است.

مثال زیر ما را به درک این مطلب یاری می دهد:

آقایی دوست دارد در زندگی روزمره و اجتماعی، کنترل همه چیز را در دست او باشد. این تمایل با انتظاراتی که همسر این شخص از او دارد، منطبق است. ولی در زمینه ی جنسی زن است که دوست دارد نقش فعال داشته باشد و همه چیز را هدایت کند. این رفتار بسیار مورد علاقه مرد می باشد. زیرا او ترجیح می دهد که موقع نزدیکی منفعل بماند. در این زوج مشاهده می کنیم که بعد مکمل بودن وجود دارد، ولی در زمینه های مختلف رل ها تغییر می کند. اگر در این زوج عشق ادامه پیدا می کند بخاطر این است که زمینه هایی که در آن مکمل هستند با هم منطبق می باشند.

شباهت بدون مکمل بودن

شباهت زیاد ساختار روانی، می تواند مانع دوام رابطه عاطفی باشد. به عنوان نمونه، اگر در طرفین، نیاز به کنترل و هدایت دیگری در همه ی زمینه ها به یک شدت وجود داشته باشد، احتمال این که بین این دو فرد نزدیکی عاشقانه دوام پیدا کند کم است. در این شرایط حتی اگر کششی هم بین دو فرد ایجاد شود، بعد از پایان فاز " ایده آل کردن دیگری " و با شروع زندگی واقعی، با هم وارد یک" بازی قدرت " خواهند شد که در آن هر کدام سعی می کند قانون خود را به دیگری تحمیل کند. یا به عنوان مثال اگردرهر دو طرفین این نیاز وجود داشته باشد که دیگری برایش رل "حمایت مادرانه " را ایفا کند و خود نتواند این رل را برای او بازی کند، باز هم امکان تداوم رابطه ی عاطفی کاهش خواهد یافت. در چنین رابطه ای، هر دو احساس محرومیت می کنند. زیرا نه چیزی که انتظار دارند بر آورده می شود و نه خود می توانند به نیاز دیگری پاسخ گو باشند.

مکمل کامل بدون شباهت

در اینجا برای درک این نوع رابطه، مثال زیر را عنوان می کنیم:

رابطه ای را فرض کنید که در آن یکی از طرفین ( مثلا زن ) احتیاج مداوم به انتقاد کردن و کوچک کردن دیگری دارد و طرف مقابل در نقشي که دارد کاملا احساس رضایت می کند . زیرا نقشي است که از کودکی به او اهدا شده است و با گذشت زمان، رل "قربانی بودن" برایش نقش حیاتی پیدا کرده است. زمانی که تحقیر می شود، می تواند به دیگران از اخلاق و بر خورد زنش شکایت کند و با دادن رل قربانی به خود، دلسوزی دیگران را برانگیزد.

این رابطه، رابطه ایست که شانس ادامه اش زیاد است . زیرا هر کدام از طرفین به گونه ای به دیگری نیاز دارد. در حقیقت این "دیگری" به او یاری می دهد که سناریو ارتباطی مورد نیازش را به اجرا در بیاورد. یعنی تا زمانی که طرفین قبول کنند به بازی نقششان ادامه بدهند، این رابطه ادامه پیدا خواهد کرد. ولی همین که یکی از دو طرف به دلایلی ( مثلا به دنبال یک روان درمانی ) تصمیم به تغییر نقشش بگیرد، زوج متزلزل خواهد شد.

تاثیر نیازها و ترس های انسان ها درپیدایی و تداوم عشق

نکته ی اساسی و مهمی که در روابط انسان ها و خصوصا در رابطه ی یک زوج باید در نظر گرفته شود، نه تنها احتیاج ها و نیازهایی است که افراد بیان می کنند، بلکه نیازهایی است که ریشه در ناخودآگاه فرد دارد. این نیازها نقش اساسی در در رابطه ها بازی می کنند.

از نظر شوتز، دو فاکتور اساسی در ناخودآگاه تعیین کننده ی نزدیک شدن یا عدم نزدیک شدن دو فرد به هم می باشند: این دو عامل "ترس های اساسی" و" احتیاجات ریشه ای "افراد هستند.

به عقیده ی او اگر احتیاجات ریشه ای فرد ترس های اساسی دیگری را بیدار کند، احتمال اینکه بین این دو نزدیکی عاطفی دوام پیدا کند کم است.

زوجی را در نظر بگیرید که مرد در آن ترس شدیدی از کنترل شدن و محبوس شدن توسط دیگران دارد. ترس از این که دیگران به فضای خصوصی او تجاوز کنند.او نیاز شدیدی به تنها یی و مستقل بودن دارد. تعریفی هم که از زوج دارد نیز بر اساس همین نیاز و ترس است.

در همین زوج، در زن ترس زیادی از اینکه دیگران او را رها کنند و به حال خودش بگذارند، وجود دارد.تنها یی برای او برابر است با از دست دادن محبت دیگران.او احتیاج دارد که دیگران مدام او را احاطه کنند و بدینسان به او احساس امنیت بدهند. به خاطر همین احتیاج دارد که همسرش مدام به او توجه کند و دوستانش را دائم به خانه دعوت کند. اونیاز همسرش به داشتن فضای شخصی را، به دلخور بودن او تعبیر می کند. متقابلا مرد نیاز همسرش به توجه را نشانی از سعی او در کنترل و تسلط بر او تلقی می کند. در اینجا مشاهده می کنیم که در این زوج، نیاز یکی با ترس دیگری تلاقی پیدا کرده است. این تلاقی باعث می شود که احساس نزدیکی این دو از بین برود و با زمان از هم فاصله بگیرند و یا باهم درگیر شوند .

برای اینکه بین دو فرد نزدیکی عاطفی پدید و تداوم یابد، باید بین نیازها و ترس های درونی این دو هماهنگی وجود داشته باشد. منظور این نیست که این نیازها و ترس ها عین هم باشند بلکه به این مفهوم است که به میزانی با هم شباهت داشته باشند و با هم در تناقض قرار نگیرند.

جستجوی ترمیم رابطه های گدشته

وقتی دو نفر با هم در معرض آشنایی قرار می گیرند، دستگاه روانی هیچ کدامشان بکر و دست نخورده نیست. بلکه تمام تجربیات مثبت و منفی که در زندگی داشته اند ساختار روانی آن ها را فرم داده است. سرخورده گی ها، تجربیات دردناک و جراحات ترمیم نیافته، جزوی از این تجربیات هستند. گذشته افراد یکی از عواملی است که در چگونگی انتخاب و برقراری رابطه های عاطفی تاثیر می گذارد. در حقیقت، ما با برقراری رابطه های عاطفی جدید، درمواردی سعی در بازیابی و بازسازی رابطه هایی هستیم که در گذشته به نوعی در ما جراحاتی بر جای گذاشته اند. این جراحت ها گاهی به زمانی دور باز می گردند و چنانکه فروید هم اشاره می کند حتی می توانند به کمبود هایی که در رابطه با والدینمان داشته ایم مربوط باشند. در حقیقت هر رابطه جدید، برای ما به گونه ای تلاشی است برای اینکه بتوانیم دوباره آن رابطه را تجربه و به نوعی ترمیم کنیم. یکی از دلایل این که مشاهده می کنیم بسیاری از اشخاص خود را در رابطه ای شبیه به روابط قبلی شان قرار می دهند، این است که سیستم روانی به این شکل سعی دارد به نوعی با دوباره زندگی کردن آن رابطه جراحت روانی بر جا مانده را ترمیم بخشد وبدین گونه باعث پاک شدن بخش دردناک و جایگزینی آن با "تجربه رضایت روانی" شود.

این جستجوی" تصویری از رابطه های عاطفی گذشته"، تا حدی عادی است ولی زمانی مشکل ایجاد می کند که در فرد اضطراب های شدید که ناشی از "ترس از دست دادن است"بیدار کند.این اضطراب می تواند تاثیر زیادی بر کیفیت رابطه بگذارد و از عمیق شدن آن جلوگیری کند. زیرا ما دیگر فرد مقابل را آنچنان که هست، با تمام ضعف ها و قوت هایش، نمی بینیم. بلکه او برایمان تبدیل به ابزاری می شود که توسط آن، رابطه های گذشته مان را بیدار و زندگی کنیم.

عامل دیگری که در انتخاب های عشقی ما تاثیر میگذارد به " تاریچه ی خانواده ای که در آن بدنیا آمده و بزرگ شده ایم" بر می گردد. در حقیقت " مکانیسم های روابط خانوادگی" به نوعی به ما منتقل می شود و به عنوان عاملی می تواند تعیین کننده اعمال و انتخاب های ما باشد.

ما برای اینکه بتوانیم رابطه ای عاطفی سالم برقرار کنیم، در بعضی موارد لازم است که این مکانیسم های روانی را بشناسیم و به این ترتیب بتوانیم از این دایره های بسته ای که رابطه های گذشته و تاریچه خانوادگی مان به ما تحمیل کرده اند خارج شویم.

تمام نکات دکر شده نباید ما را از در تعریفمان از عشق محدود کند. درست است که تجربه عشقی می تواند تمام فاکتورهای یاد شده را در بر داشته باشد، اما بیش از هر چیز یک تجربه ی فردی است و به همان اندازه که هر فرد متفاوت است این تجربه نیز تجربه ای منحصر به فرد خواهد ماند. تجربه ای که فرد را با تمام وحدانیتش در بر می گیرد. یک قرن پیش مونتاین[5] خیلی خوب این جنبه ی عشق را بیان می کند:

"اگر مرا مجبور کنید که بگویم چرا او را دوست داشته ام تنها یک پاسخ دارم:زیرا او، او بود و من، من بودم".

این که چرا دو نفر همدیگر را دوست دارند "یک جواب" ندارد. بلکه جواب های مختلفی دارد. یک مجموعه است. در حقیقت رابطه ی عشقی با شکل گرفتنش، شوری در فرد ایجاد می کند . شوری که باعث می شود دیگر نتوانیم آن را تنها به یک احساس نوستالژی و یا بازیابی رابطه گذشته خلاصه کنیم. تجربه ی عشقی تجربه ایست که نه تنها گذشته فرد را در بر می گیرد، بلکه به نوعی بخاطر منحصر فرد بودنش فرد را از خودش و تجربیاتش فراتر می برد و او را وارد یک تجربه ی جدید می کند.



[1] R.-F. WINCH, Mate selection, a study of complementary needs, Harper, New-York, 1958 .

[2] S.FREUD,Pour introduire le narcissime, 1914

[3] W.-C. SCHUTZ,Firo.A three dimensionnal theory of interpersonnal behavior, Holt . New-York, 1960

[4] J .WILLI, La relation de couple. Le concept de collusion ,Neuchatel,Delachaux et Niestlé, 1982.

[5] H. MONTAGNER, L’attachement et les débuts de la tendresse, Odile Jacobe , Paris, 1988


تاثیر دو زبانه بودن کودک در عملکرد مغز، یادگیری دو زبان را از گاهواره بیآغازیم


دکتر کاترین مونت زبانشناس بلژیکی، در تز دکترای خود به بررسی عملکرد مغزی بچه های دو زبانه و مقایسه آن با بچه های تک زبانه پرداخته است. او در کار تحقیقی که در این زمینه انجام داده، تفاوت های قابل ملاحظه ای را بین عملکرد مغزی این بچه ها با هم مشاهده کرده است.

تحقیقات پیشین نشان داده بودند که هر چه آموزش زبان دوم در سن کمتری شروع شود، فراگیری کامل تر و امکان دو زبانه شدن بیشتر است.

نکته ی جدید و جالبی که در تحقیقات خانم مونت به چشم می خورد این است که آموزش زبان دوم در سن پایین، قابلیت عملکرد مغز را در زمینه های ادراکی نیز افزایش می دهد.

در حقیقت ابزاری که خانم مونت برای بررسی عملکرد مغزی این بچه ها استفاده نموده است، دستگاه "رزنانس مانیتیک هسته ای" است. این دستگاه قادر است به ما نشان دهد که هر فعالیتی، کدام بخش مغز را فعال می کند. در حقیقت وقتی ما حرکت می کنیم، یا حرف می زنیم یا کتاب می خوانیم، بخش های خاصی از مغز ما فعال می شوند. این دستگاه به دانشمندان کمک می کند که بخش های گوناگون مغز که در یک فعالیت سهیم هستند را، شناسایی کنند.

دکتر مونت با استفاده از این دستگاه به مقایسه فعالیت های مغزی بچه های دو زبانه و تک زبانه پرداخت. برای این کار 30 کودک دو زبانه و تک زبانه را که سن شان بین 7 تا 11 سال بود برگزید و از آن ها آزمون های ادراکی گذراند و در حین این آرمون ها به بررسی فعالیت های مغزی این کودکان پرداخت.

این آزمون ها، تمرین های گرامری، طبقه بندی لغات و نیز جمع و تفریق را شامل می شدند. دکتر مونت مشاهده کرد مغز بچه های دو زبانه نسبت به بچه های تک زبانه، احتیاج به فعالیت کمتری برای حل این تمرین ها دارد. به عبارتی مغز بچه های تک زبانه برای حل آزمون ها - از هر نوعش - نیازمند فعالیت شدیدتری است و به این جهت، سلول های مغزی بیشتری باید بسیج شوند.
تفاوت این کودکان تک زبانه با بچه هایی که از سنین بسیار کم در معرض دو زبان بوده اند، شدیدتر می شود. در کودکانی که پدر و مادرانشان زبان های مادری متفاوتی دارند و از همان ابتدا کودک در محیطی دو زبانه شناور است، این قابلیت ها نمایان تر است.

نتیجه این که هر چه ما از سن کمتری شروع به یادگیری زبان دوم کنیم، مغز ما برای فعالیت های ذهنی و ادراکی آمادگی بیشتری پیدا می کند.

بر گرفته شده از روزنامه le soir

ترجمه: مژگان کاهن

انسان سکس و تکامل طبیعی



سکوآلیته انسان به دلیل پیچیده گی اش، همیشه ذهن دانشمندان حوزه های مختلف را به خود اشغال کرده است. متاسفانه به علت تابوهایی که در این زمینه در فرهنگ ما وجود دارد، کمتر به این موضوع پرداخته شده و نوشته های اندکی به زبان فارسی دراین زمینه به چشم می خورد.

هدف ما در این مقاله، آشنا نمودن خواننده های فارسی زبان، با سکسو آلیته از دیدگاه "بیولوژی تکاملی" می باشد.

بیولوژیست ها با مقایسه و مشاهده ی سیر تکاملی سکسوآلیته در موجودات زنده، سعی نموده اند یک سری خصوصیات جنسی انسان را نیز بررسی کنند. یکی از تفاوت های عمده ای که بین سکسوآلیته انسان با سایر جانوران مشاهده می شود، این است که در اکثر حیوانات، تمایلات جنسی ماده به زمان تخمک گذاری او محدود می شود. در حقیقت در حیوانات، غریزه ی جنسی تنها وسیله ای برای بقای نسل است. حس غریزی که در حیوان ماده وجود دارد، تمایلات جنسی او را با زمان تخمک گذاری اش منطبق کرده است. دلیل این مسِئله، مهم ترین اصل قانون تکامل طبیعی، یعنی همان قانون بقای نسل موجودات است. این قانونی است که با آن می توان بیشتر تحولات و تغییرات "نوع"های مختلف را توجیه کرد.

در اغلب جانوران و خصوصا پستان داران، حیوان ماده به طور غریزی از زمان تخمک گذاری اش آگاهی دارد و با نشانه ها یی، این تخمک گذاری را به حیوان نر اطلاع می دهد. این نشانه ها می توانند" رفتاری" یا "غیر رفتاری" یا ترکیبی از هر دو باشند. به عنوان مثال در شامپانزه های ماده، با شروع تخمک گذاری دهانه آلت تناسلی به رنگ قرمز در می آید و او این تغییر را با خم شدن در مقابل شامپانزه نر به معرض دید او قرار می دهد.

تکامل طبیعی، این آگاهی غریزی از زمان تخمک گذاری را در انسان پاک کرده است. بیو لوژیست ها این فقدان آگاهی که نتیجه اش عدم توانایی انتقال آن به مرد می باشد را "تخمک گذاری نهان " می نامند.

انسان بر خلاف اغلب موجودات، رابطه جنسی اش را در تمام سیکل ماهانه زن ادامه می دهد. زن جزو معدود موجودات مونثی است که در زمان های غیر تخمک گذاری اش مو جود مذکر را از خود نمی راند. زیرا که تمایلات جنسی اش از "تولید مثل" فراتر رقته اند. بطوری که حتی در زمان بارداری و نیز بعد از یائسگی نیز این نیازها به وجود خود ادامه می دهند. به این ترتیب بیشترین رابطه ی جنسی آدم ها در زمان هایی صورت می گیرد که امکان بارداری وجود ندارد.

در اینجا سوال عمده ای که برای بیولوژیست ها مطرح می شود، این است که چرا تکامل طبیعی در جهت خلق موجودی بوده است که در او سکسوآلیته تنها جنبه بقا نسل ندارد؟ این که این ویژگی حتی پیش از رشد تمدن و فرهنگ در انسان وجود داشته است، نشان گر این است که دلایل دیگری نیز در ایجاد این بعد در انسان دخیل بوده اند.

در اینجا ما به ذکر دو تئوری که توضیح این تخمک گذاری نهان را هدف قرار داده اند، می پردازیم:

ثئوری نخست توسط "ریچارد الکساندر" و"کاترین نو نان "[1]، دو بیو لوژیِست دانشگاه میشیگان مطرح شده است. اساس این تئوری بر " ناتوان بودن نوزاد انسان" می باشد. در حقیقت، بر خلاف اکثر پستان داران که خیلی زود به استقلال می رسند، نوزاد انسان تا سال ها نیاز به حمایت و تامین غذایی دارد. در انسان های بدوی، بخاطر شکل زندگی شان، این مسئله حادتر بوده است. نقش پدر در اغلب حیوانات به باروری تخمک خلاصه می شود و حیوان نر بعد از بارور کردن ماده، به جستجوی ماده دیگری برای باروری می رود. زیرا طبق برنامه ریزی غریزی اش ژن های بیشتری باید از خود برجا بگذارد.

برای انسان های ابتدایی ماجرا پیچیده تر از این بوده است. برای زن بدوی، رفتن مرد بعد از باروری، به منزله ی به خطر افتادن جان فرزندش تلقی می شده است. زیرا که نگهداری از کودک و همزمان جستجوی غذا برای ادامه ی حیات خود و نوزادش تقریبا غیر ممکن بوده است. در نتیجه انتخاب طبیعی در جریان تکامل، زنانی را بر گزیده است که دارای تمایلات جنسی فراتر از دوران تخمک گذاری بوده اند. بدین ترتیب اگر در اغلب حیوانات ماده، پذیرایی رابطه بر قرار کردن با جنس مخالف، تنها به زمانی که قابلیت بارآوری دارند خلاصه می شوند، در زن این قابلیت شکل مداوم به خود گرفته است. همانطور که گفتیم در زن هیچگونه رفتاری که در آن نشانی از تخمک گذاری بوده و برای مرد قابل تشخیص باشد، مشاهده نمی شود. در نتیجه مرد بدوی چون نمی دانسته چه زمانی قادر است زن را بارور کند، ناچار بوده است که با او بماند. زیرا تنها گذاشتن او و به سراغ زن های دیگر رفتن دو نتیجه منفی برای او به همراه داشته است:

- به جای او رقبایش در غیابش زن را بارور کنند و بدین ترتیب ژن هایش را نتواند به نسل بعد انتقال دهد.

- چون از زمان تخمک گذاری هیچ کدام از زنهای احتمالی که با آن ها ارتباط برقرار کرده اطلاعی ندارد، در نتیجه این امکان وجود دارد که هر چند با زن های متعددی رابطه بر قرار کرده است، ولی در نهایت هیچ یک از آنان را بارور نکرده باشد.

بدین ترتیب پذیرا بودن مداوم زن بدوی برای برقراری رابطه جنسی با مردش، حمایت و تامین غذایی خودش و کودکانش را برای او به همراه داشته است.

تئوری دیگری که در مقابل این تئوری قرار می گیرد، توسط "سارا هردی"[2] مردم شناس دانشگاه کالیفرنیا مطرح شده است. این تئوری بر پایه ی مشاهده ی پدیده ی" بچه کشی" در بین یک سری حیوانات و نیز در بین بعضی جوامع ابتدایی می باشد. این پدیده در حیواناتی که از لحاظ ژنتیکی به انسان شبیه هستند مثل شامپانزه ها و گوریل ها ونیز دربین در نزد شیرها و سگ ها ی شکاری آفریقا، به چشم می خورد. "بچه کشی " به این مفهوم است که نر بالغ زمانی که می خواهد ماده ای را تصاحب کند، دست به از بین بردن بچه های آن ماده می زند و بدین ترتیب باز مانده های رقبایش را که حامل ژن های این رقبا هستند را نیز نابود می کند.

دلیلی که دانشمندان برای توضیح این اقدام نر بیان می کنند به شرح زیر است:

ماده ای که در پریود شیر دادن به فرزندش به سر می برد، در بیشتر موارد تخمک گذاری نمی کند. نر از راه رسیده برای اینکه بتواند ماده را بارور کند، با کشتن نوزاد به شیرسازی مادر خاتمه می دهد و باعث می شود او تخمک گذاری را از سر بگیرد. بدین گونه حیوان نر قادر خواهد بود که ماده را بارور کند و فرزندی که حامل ژن های اوست بوجود آورد. 3/1 بچه ها گوریل ها به این طریق جان خود را از دست می دهند.

در تئوری سارا هردی، " تخمک گذاری نهان " و " تمایل جنسی مدام ماده" راهی برای جلوگیری از این فرزند کشی می باشد. به عقیده سارا هردی، اگر طبیعت در سیر تکاملی اش به ماده هایی رسیده که دارای این خصوصیات هستند، به این دلیل است که به نوعی سدی در مقابل این بچه کشی قرار دهد. به این ترتیب که ماده هایی که تمایل جنسی مداوم داشته اند، به رابطه با یک نر اکتفا نمی کرده اند. بر قراری ارتباط جنسی با نرهای گوناگون، باعث می شده که این نرها دیگر اقدام به کشتن بچه های او نکنند. زیرا هر کدام خود را بطور پتانسیل، پدر او و در نتیجه اورا حامل ژن های خود تلقی می کردند.

اگر بخواهیم این دو تئوری را در مقابل هم قرار دهیم باید بگوییم که در تئوری اول " تخمک گذاری نهان" عاملی برای تقویت تک همسری است در حالی که در تئوری دوم در جهت از بین بردن تک همسری و نا مشخص کردن پدر است.

وجه اشتراک این دو تئوری در این است که در هردو آن ها، دلیل این تغییر و تحول حفظ جان نوزادان است.

دو بیولوژیست سوئدی به نام های"سیلن تولبرگ" و" آندرس مولر"، بر اساس مشاهداتشان عنوان می کنند که این دوتئوری می توانند مکمل باشند. یعنی آنها را به عنوان دو مرحله از تکامل تلقی می کنند. به این ترتیب که در ابتدا ماده ها با" تخمک گذاری نهان " و رابطه جنسی با نر های مختلف، موفق شدند از مرگ احتمالی فرزندانشان به دست نرهای گروه جلوگیری کنند، دردومین مرحله " تخمک گذاری نهان " باعث شده است انسان بدوی به زندگی تک همسری رو بیاورد. زیرا زن بدوی با پنهان کردن زمان تخمک گذاری اش می توانست حمایت و حضور مرد بدوی را که برای زنده ماندن فرزندانش اجتناب ناپذیر بوده است را حفظ کند.

در حقیقت " انتخاب طبیعی " راهی از پیش معلوم نیست که همیشه هدفش از قبل معلوم باشد. بلکه یک" ویژه گی" که در برهه ای خاص عملکردی مشخص دارد، می تواند با گذشت زمان آن عملکرد را از دست بدهد و نقش دیگری در زندگی آن موجود بازی کند.

در اینجا به پایان مطلب میرسیم. نکته ای که در اینجا ذکر آن مهم می باشد، این است که رشد و تکامل مغز انسان تحولات عظیمی را در زندگی اوایجاد کرده است. پیشرفت تمدن بشری، عوامل بیشماری را زندگی و روان و روابط او با هم نوعانش بوجود آورده است. او با خلق فرهنگ، مذهب، هنر، رابطه ای نمادین نیز با دنیا بوجود آورده است. تمامی این عوامل بدون شک بر سکسولیته بشر اثر گذاشته اند. هدف ما در این مقاله، تنها بررسی سکسوآلیته از دیدگاه بیولوژی تکاملی بود. ولی ذکر این نکته لازم است که برای درکی صحیح از سکسوآلیته انسان، آن را باید در ابعاد دیگر فرهنگی-روانی-اجتماعی اش نیز بررسی کرد. که متاسفانه در کادر این مطلب نمی گنجید.

مژگان کاهن